یکشهر از عشقت دیوانه دیوانه - تاریخ: 1400/12/21 ساعت: 15:43
یکشهر از عشقت دیوانه'>دیوانه دیوانه
اخه توو این دنیا چندنفر شکل توعن؟ - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:01
اخه توو این دنیا چندنفر شکل توعن؟چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ • 1:32 وقتی اخرشم مشخص نیست چه راهی درسته چه راهی غلط چرا من الان انقد باید گیج باشم؟ چرا وقتی مسیریه که فقط و فقط میشه با دل انتخابش کرد بازم میخوام یهجوری اوضاعو پیچیده کنم و خودمو مقصر نشون بدم؟هیچوقت همچین شرایط سختی نداشتم که تا اینحد...
یکشهر از عشقت دیوانه دیوانه - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:01
یکشهر از عشقت دیوانه' href='/last-search/?q=دیوانه'>دیوانه دیوانه
هنوز عاشقم عاشقِ دورِتم... - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:08
امروز که داشتم یکی از ناامیدترین و غمگینترین لحظههای دنیامو میگذروندم سعی کردم باز خدارو یادم بیارم و مطمئن بشم بش، همون خدایی که توو یکی از دعاها هی صداش میزنیم ای پناهِ بیپناهان ؛ همون که ارحما
من بهونهای ندارم اگه توعم نباشی بخوام دووم بیارم... - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 23:20
ادم هی با خودش فک میکنه که چقد وقت داره و چقد روزای زیادی درانتظارشه و چقد میتونه خوب باشه و بدرخشه و هرروزش بهتر از دیروزش باشه...ولی یهو روز تولدش میرسه و میفهمه چقد کارای نکرده داره، چقد دوس دا
میرم ولی یادم بیفت هرجا چراغی روشنه... :) - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
ادم هی با خودش میگه خب که چی؟ تویی که الان جوونی و هیxa0روزبهروز داری بیانگیزهتر میشی، تویی که قرار بوده الان شکلِ ارزوهات باشی ولی نیستی، تویی که اشرف مخلوقاتی و هی روزبهروز زوال خودتو میبینی و ن
تظاهر کن ازم دوری ؛ تظاهر میکنم هستی... - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
هرکدوممون توی یهمرحلهای از زندگی تصمیمای سختی میگیریم، یکی تصمیم میگیره با همه جونش عاشق شه، یکی میخواد تا ابد تنها باشه، یکیxa0میخواد تا میتونه زندگی کنه یکیام میخواد بعد از یهعالمه خستهشدن بمیره
چه جوریه که زنده موندیمو شهیدیم...؟ - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 12:08
به قدری اوضاع جامعه بده که هیچ انگیزه ای نه واسه نوشتن دارم نه زندگی...هیچ کسم انگار قرار نیس کمکمون کنه...حتی خودمونم دیگه نمیدونیم باید چیکار کنیم...واقعا بعدا که به این روزا فک کردن چی میگن راجبمون
تقصیر یوسف نیست که ، دلبر به دنیا آمده :) - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:46
اینکه هربار شک کنم به اینکه میتونی مثبت ترین اتفاق زندگیم باشی خاصیت توعه...اینکه هربارم مطمئن شم به اینکه تو بهترین اتفاق جهانی بازم خاصیت توعه...و منی که کنار تو در بیدفاع ترین حالتِ ممکنم...بخندی
منو درک کن قبل از اینکه یه روز همه زندگیمو بذارم برم... - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:46
تو خیلی قبل ازین رفتی...که این اندازه من سردم... کنارت سوگواریمو برای رفتنت کردم... نه با تو زندگی دارم...نه از فکر تو آزادم... چه میموندی چه میرفتی تورو از دست میدادم... چقد تو خوبی عاخه روزبه بمانی؟
قلبِ منی قلبِ منی تا کی میخوای درد کنی...؟ - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:46
صب از خواب پا میشی...حس میکنی چقد همه چی میتونه قشنگ باشه...چقد دلت میخواد به همه چی بخندی و حال خوبتو ادامه دار کنی و با بقیه م قسمتش... یا نه...از خواب پا میشی...کل دنیا برات توو زشت ترین حالت ممکنه
اما تو تعریفت از عاشقی با من زیادی فرق داره... - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:46
این تویی که تصمیم میگیری بمیری سعید...بمیری و از نو پا شی و بگی من میتونم... بگی دنیا ادامه داره...بگی خوبه که یه موقعی حالم خوب بوده پس الانم میتونم خوب شم...بگی که این حال بدت موندنی نیست... همه ی ا
گُلابَتونُم...گُلابَتونُم...خدانگهدار... - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:46
به نظرم یه قسمتِ مهم از فرهنگ اینه که ما آدما بتونیم به این فک کنیم که علاوه بر حرف خودمون حرف بقیه م میتونه درست باشه...علاوه بر سبک زندگی خودمون سبک زندگی بقیه م قابل احترامه...متوجه باشیم هرچیزی نس
نه ازم دور نشو بند نیا که نفسی... - تاریخ: 1396/12/15 ساعت: 20:59
نه ازم دور نشو بند نیا که نفسی...جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ • 3:4بعضی وختا انقد حالت خوبه که اصا انگار هیچ اتفاق منفی ای نه افتاده قبلا نه بعدا قراره بیفته...انگار که توو بهترین حالت دنیاتی...انگار همه چی همونیه که باید...همونیه که همیشه ایده آلت بوده...من توی این لحظه نمیتونم هیچ چیز غیرمثبتی رو باور کنم...
میخوای ببینی منو؟ دیوونه که دیدن نداره... - تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 1:19
میخوای ببینی منو؟ دیوونه که دیدن نداره...جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ • 0:53 کنار اومدن با یه سری چیزا خیلی سخته...هی میدویی که به چیزی که میخوای برسی یا اقلا بش نزدیک شی ولی یه چیزی نمیذاره...یه اتفاقی میفته که دنیا بت بگه نه ، نگا کن! همیشه من شبیه اون چیزی که تو میخوای نمیشم :) و اینجور مواقعه که آدم میفهمه...
به تو فکر کردن روانی کننده ست... - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 9:38
به تو فکر کردن روانی کننده ست...شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ • 20:38 سعید! تو مسئولِ شعور داشتن یا نداشتنِ بقیه نیستی...دقیقا مث امروز بگو مهم نیس و رد شو...از هرچی مهم نیس رد شو...از هرچی :) خیلی جالبه که یه هفته س تصمیم میگیرم و عملی میکنم...خیلی
من سکوتم به تو میگفت نری... - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 9:38
من سکوتم به تو میگفت نری...سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ • 19:40 فک کن چن سال بعد دوباره برگردیم به همین جای زمان، به همین جایی که الان هستیم، به نظرت میتونیم انقد خوب زندگی کنیم که بعدا نخوایم یه راهِ دیگه رو بریم؟ممکنه اصا؟ و واقعا ما دا
ازین بدتر مگه میشه...؟حالِ هیشکی توو دنیا... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 19:20
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
باور نکن دیوونگیمو...ناباوریتو دوست دارم... - تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 11:41
باور نکن دیوونگیمو...ناباوریتو دوست دارم...سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ • 1:14 صرفا واسه خالی نبودنِ آرشیو از شهریورِ ۹۶ پست میذارم :) ولی خب قطعا تجربه های خوبی کسب شد توو این ماهِ نه چندان دلچسبِ من ؛ کارایی که نکرده بودم قبلنُ امتحان کردم و حالم بعضا خوب شد، چه تجربه ای بهتر از این؟ :) این روز...
دستات...آرامشم داد... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 19:02
دستات...آرامشم داد... دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ • 3:3 نگران که میشی انگار کل دنیا نگران میشه...انگار یه حالِ ناخوشی میفته به جونِ لحظه هام...انگار نگرانیت میشه نگرانیِ من... پس نگران نباش...بذا من وختی رد میشم نگات کنمُ هیچ استرسی توو چشمات نخونم...بذا وختی کنارمی از هیچ چی نترسم...بذا حالمون فقط...