بمیرید...بمیرید...و زین نفس ببُرید...ک این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید..

خرید بک لینک

بمیرید...بمیرید...و زین نفس ببُرید...ک این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید..

سه شنبه دهم اسفند ۱۳۹۵ 15:6

وختی توو این سن آدم خیلی وختا خسته باشه از همه چی...حوصله ی هیچی رو نداشته باشه...و حتی نتونه واسه حالِ خودش کاری کنه ینی چی؟؟ینی چن سال بعد چی سرمون میاد؟؟

یه جاهایی آدم هی میگه باید با خودم دو دو تا چارتا کنم ببینم چی قراره بشه...ببینم واقعا این راهی ک میرم، این تصمیمایی ک گرفتم، همونیه ک خودم دوس دارم؟؟

ولی قسمتِ بد ماجرا اینه ک جوابت منفی باشه...بعد با خودت میگی پس این سالایی ک رفتن چی؟؟این سالایی ک همینجوری رفتن چی؟؟

گریه عم جواب نمیده دگ این وختا :(

+ بالاخره رفتم پیِ آدرس آموزشگا موسیقی سمت دانشگا...کاش حالم بهتر شه اگ برم سمتش...

++ کاش یه ذره فک میکردیم ب اینکه عایا ضرورت داره این همه رنجیدن و رنجوندن وختی انقد کوچیک و محدودیم؟؟جدا جایگاهمون کجاس ک اینجوری زندگی میکنیم؟؟ک انقد راحت دنیا شده همه چیزمون...

+++ فقط اون ک یه جا طوفانو دیده...

یه روز آخر ب آرامش رسیده...

سعید

گاه نوشت های من...

ما را در سایت گاه نوشت های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 204 تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:27

صفحه بندی